تبلیغات
kpop_korea - در ارزوی بغل کردنت.....!
 
kpop_korea
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : زهرا
موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 28 دی 1394 :: نویسنده : خدیجه



سلام سلام

من اومدم .......

خوب خوب وان شات ابجی و خواهر گلم فاطی رو اوردم 

اسمش......در ارزوی بغل کردنت هست

خوب امیدوارم عجقم فاطی بخونه و خوشش بیاد بدو ادامه.........





رو تختش دراز کشیده بود هوا عالی بود پنجره ی اتاقش رو باز کرده بود ...  گوشیش زنگ خورد دید دوستش یون جی 

بهش پیام داده

یون جی:سلام دانشگاهت چی شد من فردا میرم دانشگاه توچی؟؟؟

هانی:سلام من هم فردا صبح میرم دانشگاه ....!

_:موفق باشی فعلا                   هانی :بای

رفت سمت کمد ش وجعبه ی خاطراتشو باز کرد باز هم دست به قلم شد و خاطره نوشت بعد چند دقیقه سرشو رو دفترش گذاشت

وخوابش برد

                                           ***************************

صبح با تمام انرژیش برا رفتن به دانشگاه اماده شد مثل همیشه برا رفتن قشنگترین لباسارو پوشید وراهی دانشگاه شد قلبش داشت

از سینش میزد بیرون رسید به دانشگاه وقتی چشش به دانشگاه افتاد بیشتر خوشحال شد چمدونشو از اژانس برداشت و وارد 

دانشگاه شد .......

تصمیم گرفت اول بره خوابگاه وسایلشو مرتب کنه ...

    شب:

وقتی وسایلشو مرتب کرد دلش میخواست با دوستای زیادی اشنا بشه بعدش رفت تو سالون دید تو همه مشغول گپ و گفتن

با صدای قشنگش سلام کرد ونشست

یکی از دخترای همکلاسی ازش پرسید:

_:خوشکله خانم نمیخوای خودت رو معرفی کنی ؟؟؟؟

هانی :چرا که نه باعث افتخارمه !

من اسمم هانی هستش مثل بعضیاتون 18سالمه سعی میکنم با شما راحت باشم

_:پس همکلاسی ما هستی ..!!!

هانی: اره ^_^

_:ما هم باعث خوشحالیمونه که با کسی مثل تو که خوشکل و با مزه ای دوست شیم

هانی:مرسی نظر لطفتونه.......

بعد گپ زدن با دوستایش ..رفت اتاقشو دفترو کتاباشو برداشت و تا اولین روز دانشگاهیشو رو تو دفترش برا یادگاری

بنویسه پنجره رو باز کرد به اطرافش نگاهی انداخت دید بیرون یه نیمکت خالی هس  پنجره و بست تصمیم گرفت

بره بیرون .از در خوابگاه چند قدمی فاصله گرفت سرش تو دفتر خاطراتش بود وهمینجوری راه میرفت .............

چشاشو باز کرد دید دفتراش رو زمین پخش شده ....یکی از پشت بلندش کردولباساشو تمیز کرد

سرشو برگردوند................

_:وای خیلی متاسفم منو ببخشین عجله داشتم

چشای هانی داشت از حدقه میومد بیرون ....     هانی: نه خواهش میکنم اشکال نداره J

جی بی کتاباشو جمع کرد و داد بهش.

چند ساعت بعد.بعدمطالعه کردن برگشت داخل و کتاباشو داشت مرتب میکرد داخل کمدش که یهو یادش افتاد دفتر خاطراتش با

کتاباش نیس !زود بلند شدورفت بیرون که دنبال کتابش بگرده اما پیداش نکرد بعد جایی که کتاباش از دستش افتاده بودند رسید

یکمی مکس کرد تو دلش گفت نکنه اون پسره برداشتتش.............نه نه نه غیر ممکنه اون چهره ی معصوم و قشنگی داشت

اصلا اینکاره نبود که بدزدتش

برگشت داخل دوستش ایرین رو دید ازش پرسید :

هانی:تو اون پسره که تازه مثل من اومده بود اینجا رو میشناسی ؟؟؟خیلییییییییی شبیه جی بی بود0_o     …..

ایرین:اممممممم....اها اون جی بی رو میگی هر کسی ارزوی دوستی با اونو داره درست حدس زدی  اون جی بیه!!!

همه ی خترا نتونستن باهاش رابطه برقرار کنن  کلی طرفدار تو دانشگاه داره ....

هانی: هااااااااااااا!یعنی من انقد سرم گیج رفته بود که نشناختمش 0_____o

جی بی تو اتاقش نشسته بود گذاشت همه بخوابن ......

دفتر خاطرات هانی جلوش بود هی می خواست بازش کنه اما نمی تونست چون انگار یه چیزی جلوشو میگرفت

......اما باخره بازش کرد

 اول صفحش نوشته بود:

هانی 18سالمه و.......

                                    ***********************

هانی رو تختش دراز کشیده بود چند لحظه بعد یادش افتاد مشخصاتش رو اول صفحه نوشته بودش

O_oواااااااااااااااااییییی بدبختش شدم .....اگه اگه اگه دست کسی بیفته چیییییییی؟؟؟شاید هم گمشده ودست کسی بهش نرسیده

برا اینکه اروم بگیره چشاشو بست و خوابش برد

صبح ساعتش زنگ خورد وبیدار شد تختش رو مرتب کرد و اماده شد کتاباشو گذاشت تو کیفش با دوستش ایرین رفت کلاس

وارد کلاس شدن وقتی جی بی چشش به هانی افتاد وترسید و چون نمی دونست چجوری بهش کتابو برگردونه کلاس تموم شد

بچه ها کتاباشونوجمع کردن و رفتن ایرین و هانی هم کتاباشون جمع کردن هنو از در نرفته بود بیرون که جی بی جلوش سبز شد

مودبانه گفت :

ببخشین میشه چن دقیه وقتتونو بگیرم ....

همه تعجب کردن !!!

هانی: چرا که نه باشه...!

جی بی : امممممم ام رراستش اون شب.................

هانی حرفشو قطع کرد وگفت من که بخشیدمتون چرا بحثشو دوباره وا کردین ؟!؟

جی بی: نه ...نه...اشتباه حدس زدین  راستش دیشب که به هم برخورد کردیم کتاباتون از دستتون افتاد بعد اینکه رفتین من یه

دفتر پیدا کردم نمیدونم مال شماست یانه (دروغگووووو)

هانی وقتی کتابشو دید چشاش داش از حدقش میومد بیرون ......واااااااااااااااییییییی چجوری پیداش کردین هانی از هیجان جی بی

رو بغل کرد

جی بی : احم حم احم احم .........

هانی واییی ببخشین حواسم نبود خیلی ممنونم که برام پیداش کردین

جی بی : خواهش می کنم.....

خلاصه بعد کلاس هانی و ایرین رفتن  خوابگاه .....!

جی بی و یول هم رفتن سمت خوابگاه

یول : چته جی بی امروز یه جوری هاااا؟!چشات داره یه چیزی رو داد میزنه ها!

جی بی : برو بابا چی میگی واسه خودت

یول : عاشق شدی هاا؟! نگی دیگ باهات حرف نمیزنم دیگه هر چی بینمون بود تمومه !

جی بی دست یول رو گرفت و برگردوندش ........

جی بی راستش ....اون دختره هانی که تازه اومده دانشگاه داره ازش خوشم میاد تنها دختریه که حس عجیبی بهش دارم....!دختر

جذاب و خوشکلیه !

یول: همینو بگو پس من درست حدس زدم عاشق شدیییییی!

جی بی: بسه دیگه بی مزه نشو

شب:

همه دور هم نشسته بودند تصمیم گرفتند برای امتحانات ترم اول جدید گروهی شن

یول بلند شد و گفت :بچه ها یه کاری کنین هر کسی با دوست مورد علاقش باشه هر گروه یه پسر و یه دختر ...نظرتون..!؟

بچه ها هورا و جیغ و داد کردن وهر کدومشون دوست مورد علاقش و انتخاب کرد  فقط هانی و جی بی روبه رو ی هم موندن

همه بهشون خیره شدن

_: هانی ؟؟پس چرا نمیری پیش جی بی ؟؟؟فقط تو واون موندین مجبوری با اون یه گروه بشی !!!

جی بی و هانی به هم خیره شدن یول بلند وشد جی بی رو سمت هانی هل داد ...........

                                                                  ****************

بعد چند ماه روز به روز جی بی و هانی بیشتر عاشق هم میشدن ....

هانی وارد کلاس شد نیم ساعت بعد کلاس شروع شد سرشو برگردوند باز خبری از جی بی نبود وجی بی باز غیبت کرده بود

بهش زنگ میزد اما جی بی تلفنشو جواب نمی داد از یول هم میپرسید جواب تکراری میشنید بعد کلاس ایرین دوباره با هانی هم

مسیر شد

ایرین:اگه گفتی امروز چه روزیه ؟؟؟؟هااان؟؟؟

هانی:چه روزیه ؟؟؟                       ایرین: واااا غیر ممکنه تو ندونی !! امروز گات سون کنسرت دارن نمیاااییی؟؟؟

هانی: واییییی کلا یادم رفته بود واقعاااااااO_0 باشه حتما میام

شب ایرین و هانی اماده شدن و رفتن کنسرت خیلییییییی شلوغ بود همه فنا جیغ میزدن ...........

وقتی گات سون اومد رو صحنه و سکو ..............هانی اشک تو چشاش جمع شد دستاشو محم فشرد به هم  وقتی دید

جی بی تو اون وضعیت پاش شکسته عصبانی شد بعد اجرا گات سون چند ساعت با فن ها حرف زدن هانی به جی بی

پیام داد که سر قرار بیاد ادرسو بهش داد جی بی نمی دونست چکار کنه می ترسید هانی بفهمه پاش شکسته و ناراحت بشه

اما مجبور شده بود چون  هانی خیلیییی براش عزیز بود وعاشقانه دوسش داشت ........

                                                    *********************

هانی تو پارک منتظرش بود کم کم داشت دیر می کرد کلی منتظرش موند تصمیم گرفت زود بره خوابگاه ......داشت میرفت

خوابگاه که یه صدایی پشت سرش شنید خیلی شبیه صدای جی بی بود اما به خودش گف :ای بابا من خیالاتی شدم اینقد نگرانشم

که صداشو بشنوم اون دیگه نمیاد همه چی تمومه  روشو برگردوند خواست بره که یهو...............

دستایی رو پشت کمرش حس کرد جی بی دستاشو دو کمرش حلقه  کرد با صدای نفس نفس زدنش بهش گف ....چیه

فکر کردی به همین اسونی دل ازت میک/نم ....رفتم گچ پامو باز کردم به خاطر همین دیر کردم

هانی روشو برگردوند و شروع کرد به گریه کردن جی بی دستاشو رو چشای هانی گذاشت و اشکاشو پاک کرد

_: مگه نگفتم دیگه جلوم گریه نکن دوس ندارم اشکاتو ببینم برا اینکه هانی اروم بگیره اونو بغل کرد سر هانی رو

رو تو بغلش فشرد

_:خیلی وقتا ارزوم بود تو رو بغل کنم ....وقتی بغلت مینکم حس میکنم بیشتر بهت وابستم امیدوارم تو این مدت که نبود م

و تو رو تنها گذاشته بودم منو ببخشی نمی خواستم بدونی اخه میترسیدم ناراحت بشی و به هر حال ....................!

جی بی دستای هانی رو گرفت خیلی سرد بودن گرمشون کرد و دستاشو رو سینش گذاشت و بهش گف

جی بی : میشنوی........صدای قلبمو میشنوی داره واسه تو تاپ تاپ میکنه

اینو بدون تو هر حال که باشم عاشقانه به یادتم و..........

                                            

                            *****دوستت دارم هانی*****                             

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 27 شهریور 1396 07:55 ب.ظ
I'll immediately take hold of your rss as I can't find your email subscription hyperlink
or e-newsletter service. Do you've any? Kindly allow me understand so that I
could subscribe. Thanks.
یکشنبه 15 مرداد 1396 11:23 ب.ظ
Appreciate the recommendation. Will try it out.
شنبه 3 بهمن 1394 11:26 ق.ظ
راستی عکس جی بی منو محو خودش کرد....
لامصب خیلی جیگره
خدیجه اخ گفتی جگری واسم نموند وقتی عکسشو دیدم
شنبه 3 بهمن 1394 11:25 ق.ظ
مرسی عزیزم...خیلی دوسش داشتم....
خدیجه خواهش خعلییییییییییییییییییییی خوشحالم که خوشت اومد
شنبه 3 بهمن 1394 11:24 ق.ظ
عاللللی بود عالی
خدیجه خواهش
جمعه 2 بهمن 1394 02:18 ب.ظ
اونی به آدرسی که برات گذاشتم برو و فیکمو بخون اگه کامل بخونی خیلی گلی
خدیجه باش
جمعه 2 بهمن 1394 02:16 ب.ظ
اونی خطشو درشت کن
خدیجه کردم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر